مارگارت می
مارگارت می
مارگارت می (Margaret Mahy) (زادهٔ 21 مارچ 1936 در فاکاتانی، نیوزیلند – درگذشتهٔ 23 ژوئیه 2012 در کرایستچرچ، نیوزیلند) نویسندهٔ برجستهٔ آثار کودکان در نیوزیلند و یکی از نویسندگان شاخص این رشته در جهان بود. مارگارت ماهی بزرگترین فرزند از میان پنج فرزند خانواده بود. او در زادگاهش فاکاتانی بزرگ شد. پدرش که کارگر پلسازی بود اغلب برای فرزندانش از داستانهای ماجراجویانهای تعریف میکرد که بعدها روی نوشتههای ماهی تأثیر گذاشت. مادر مارگارت معلم بود. مارگارت نخستین اثرش «هری بد است» را وقتی منتشر کرد که هفت سالش بود. او داستانش را در کلاسی که در آن درس میخواند نشان داد تا به آنها نشان دهد که میتوانند در هر سنی که باشند داستان بنویسند.مارگارت به یک دبیرستان محلی رفت، جایی که به عنوان یک شناگر مستعد شناخته شد. ماهی لیسانس خود را در کالج دانشگاهی اوکلند (1952-1954) و کالج دانشگاهی کانتربوری گذراند و در سال 1955 فارغالتحصیل شد. در سال 1956 مارگارت در دانشکدهٔ کتابداری نیوزیلند ولینگتون آموزش کتابداری دید و سپس به عنوان کتابدار در خدمات کتابداری کریسچرچ در پتون مشغول به کار شد و در سال 1976 در کتابخانه عمومی کانتربوری مشغول به کار شد. در طول این مدت او داستانهای زیادی را در ژورنال مدارس نیوزیلند منتشر کرد و در نهایت اولین کتاب وی با نام «یک شیر در علفزار» در سال 1969 منتشر شد که منجر به شهرت بینالمللی او گردید.در نهایت زندگی این نویسندهٔ برجسته با یک دورهٔ کوتاه بیماری به پایان رسید. این نویسندهٔ پرکار در سال 1969 با انتشار نخستین کتابش با عنوان «یک شیر در علفزار» توسط یک ویراستار آمریکایی کشف شد و از همان زمان کارش را در گسترهٔ جهانی ادامه داد. او در سال 2006 دربارهٔ این کتاب گفته بود فکر میکنم این کتاب هنوز هم برای من خیلی خاص است چون نخستین کتاب چاپشدهام بود.اما در واقع، او نخستین کتابش را وقتی که تنها هفت سال داشت نوشت. وی مادر دو فرزند بود و روزها به عنوان یک کتابدار کار میکرد و شبها به خلق آثارش میپرداخت. او میگفت باید برای بچهها کتابهایم را میخواندم تا به خواب بروند. خانم ماهی از سال 1980 به عنوان یک نویسندهٔ تماموقت بر نوشتن متمرکز شد و آثار باارزشی خلق کرد.او در طول دورهٔ کاریاش 200 عنوان کتاب نوشت و منتشر کرد که بیشتر آنها به زبانهای دیگر نیز ترجمه شدهاند. با اقتباس از آثار او فیلمهای تلویزیونی نیز ساخته شده و شماری از آنها در قالب نمایش بر صحنه رفتهاند.او میگفت اغلب پیش از نوشتن قصههایش آنها را وقت راهرفتن با صدای بلند برای خودش تعریف میکرد. وی معتقد بود از نوشتن چیز مادی چندانی به دست نمیآید اما وی احساس غنیبودن میکرد چون بچههای زیادی با قصههایش آشنا بودند.آخرین کتاب او با عنوان «مردی از سرزمین فاندانگونف» هفتهٔ پیش از درگذشتش منتشر شد.