کتاب دیدم که جانم میرود اثر حمید داودآبادی، انتشارات شهید کاظمی

کتاب دیدم که جانم میرود اثر حمید داودآبادی، انتشارات شهید کاظمی
ناشر : شهید کاظمی

ضمانت بازگشت کالا - خرید آسان
رقعیقطع
۱۴۰۲سال انتشار شمسی
264تعداد صفحه
«دیدم که جانم میرود» روایتی است از خاطرات شهید مصطفی کاظمزاده به قلم حمید داودآبادی (متولد ۱۳۴۴). شهید مصطفی کاظمزاده نیز در سال ۱۳۴۴ چشم به جهان گشود و در عملیات مسلم بن عقیل، در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ در منطقه سومار به شهادت رسید. آشنایی حمید داودآبادی و مصطفی به سال ۱۳۵۸ بازمیگردد؛ دوستیای عمیق که تا روز شهادت مصطفی ادامه داشت.
این دو نوجوان با وجود سن کم، در چادر وحدت مقابل دانشگاه تهران با اعضای گروهک منافقین به بحث و مقابله میپرداختند. سپس تلاش کردند رضایت خانوادههای خود را برای اعزام به جبهه جلب کنند و سرانجام در گیلانغرب همسنگر شدند. اما این همراهی در روز ۲۲ مهرماه سال ۶۱ به نقطهای غمانگیز رسید؛ مصطفی در ساعت ۱۶:۴۵ به شهادت رسید و حمید تنها ماند.
کتاب «دیدم که جانم میرود» از زاویهای متفاوت به دفاع مقدس نگاه میکند؛ زاویهای برآمده از رفاقت صمیمی، پاک و بیپیرایه دو رزمنده نوجوان. این نگاه انسانی و صادقانه، کتاب را خواندنی و تأثیرگذار ساخته است. در لابهلای صفحات، علاوه بر خاطرات شخصی، روایتهایی تکاندهنده از دفاع مقدس نیز دیده میشود؛ روایتهایی که گاه خواننده را میخکوب کرده و احساسات او را برمیانگیزد.
از جمله بخشهای عاطفی کتاب میتوان به روایت حضور داوطلبانه نوجوانان پرورشگاهی در جبههها اشاره کرد؛ نوجوانانی که با وجود بیپناهی و نداشتن خانواده، عاشقانه پای در میدان نبرد گذاشتند و نهایتاً به مقام شهادت رسیدند. این بخشها عمق مظلومیت و اخلاص رزمندگان را آشکار میسازد و دل خواننده را آتش میزند.
«دیدم که جانم میرود» نه صرفاً یک کتاب خاطرات جنگ، بلکه دریچهای به مفهوم حقیقت، عشق و ایثار در بستر رفاقت و جوانمردی است؛ روایتی ناب از روزهای پرشور دفاع مقدس که نسل امروز و فردا را به تأمل وامیدارد.
«دیدم که جانم میرود» روایتی است از خاطرات شهید مصطفی کاظمزاده به قلم حمید داودآبادی (متولد ۱۳۴۴). شهید مصطفی کاظمزاده نیز در سال ۱۳۴۴ چشم به جهان گشود و در عملیات مسلم بن عقیل، در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ در منطقه سومار به شهادت رسید. آشنایی حمید داودآبادی و مصطفی به سال ۱۳۵۸ بازمیگردد؛ دوستیای عمیق که تا روز شهادت مصطفی ادامه داشت.
این دو نوجوان با وجود سن کم، در چادر وحدت مقابل دانشگاه تهران با اعضای گروهک منافقین به بحث و مقابله میپرداختند. سپس تلاش کردند رضایت خانوادههای خود را برای اعزام به جبهه جلب کنند و سرانجام در گیلانغرب همسنگر شدند. اما این همراهی در روز ۲۲ مهرماه سال ۶۱ به نقطهای غمانگیز رسید؛ مصطفی در ساعت ۱۶:۴۵ به شهادت رسید و حمید تنها ماند.
کتاب «دیدم که جانم میرود» از زاویهای متفاوت به دفاع مقدس نگاه میکند؛ زاویهای برآمده از رفاقت صمیمی، پاک و بیپیرایه دو رزمنده نوجوان. این نگاه انسانی و صادقانه، کتاب را خواندنی و تأثیرگذار ساخته است. در لابهلای صفحات، علاوه بر خاطرات شخصی، روایتهایی تکاندهنده از دفاع مقدس نیز دیده میشود؛ روایتهایی که گاه خواننده را میخکوب کرده و احساسات او را برمیانگیزد.
از جمله بخشهای عاطفی کتاب میتوان به روایت حضور داوطلبانه نوجوانان پرورشگاهی در جبههها اشاره کرد؛ نوجوانانی که با وجود بیپناهی و نداشتن خانواده، عاشقانه پای در میدان نبرد گذاشتند و نهایتاً به مقام شهادت رسیدند. این بخشها عمق مظلومیت و اخلاص رزمندگان را آشکار میسازد و دل خواننده را آتش میزند.
«دیدم که جانم میرود» نه صرفاً یک کتاب خاطرات جنگ، بلکه دریچهای به مفهوم حقیقت، عشق و ایثار در بستر رفاقت و جوانمردی است؛ روایتی ناب از روزهای پرشور دفاع مقدس که نسل امروز و فردا را به تأمل وامیدارد.
دستههای مرتبط
کتابادبیاتادبیات پایداریانقلاب و مقاومتدفاع مقدسشهدا و ایثارگرانزندگینامه و خاطراتزندگینامهادبیاتادبیات پایداریانقلاب و مقاومتدفاع مقدسشهدا و ایثارگرانزندگینامه و خاطراتزندگینامهادبیات پایداریدفاع مقدسشهدا و ایثارگرانزندگینامه
تضمین کیفیت
محصول اصلی
پرداخت امن
ارسال سریع
پدیدآورندگان
کتاب دیدم که جانم میرود اثر حمید داودآبادی، انتشارات شهید کاظمی
