کتاب انجمن عقابها اثر سعید زارع بیدکی، انتشارات مهرک

کتاب انجمن عقابها اثر سعید زارع بیدکی، انتشارات مهرک
ناشر : مهرک

ضمانت بازگشت کالا - خرید آسان
بزرگسالگروه سنی
276تعداد صفحه
1404سال انتشار شمسی
همه چیز برای شروع جلسه آماده بود. حتی یکی از بچهها چند مشت باقالا آورده بود، ریخته بود چهار گوشۀ اتاق. میگفت جنها از باقالا میترسند. شایعه شده بود اتاقی که برای انجمن تصاحب کرده بودیم روی چاه جنهاست. حرف پیچیده بود که جنها روی این اتاق حسابی حساساند، خوش ندارند کسی مزاحمشان بشود. اتاق کوچک بود و خفه؛ انتهای زیرزمین سوتوکور مدرسه. گچهای تاولزدۀ اتاق، خودشان را آماده کرده بودند تا با یک بشکن بریزند. با بیخیالی نگاهی انداختم به باقالاها و پوزخند زدم.
ـ اینا همه یه مشت اراجیفه.
عین چی ترسیده بودم. حیف که بهخاطر بلایی که سرم آمده بود نباید اجازه میدادم مدیریت جشن از چنگم در برود، و الا مغز خر که نخورده بودم از زنگتفریحم بزنم و بخزم توی این سوراخ. گفتم: «وقت نداریم، ایدههاتون رو بذارین وسط.»
بهعنوان مدیر این جشن، تنها ایدۀ کلانی که به ذهن خودم رسیده بود این بود که گند نزنم. برای اینکه ببینم به مغز دو معاونم چیزی بیشتر از این ایده رسیده یا نه، درخواست کردم پیشنهادهایشان را فهرست کنند و بیاورند. هشتاد و هشت روز مانده بود به جشن دهۀ فجر. قرار بود استاندار و شهردار و خیلی از کلهگندههای دیگر هم بیایند. برای من که توی عمرم یک جشن تولد زپرتی را هم مدیریت نکرده بودم، تکتک روزهای مانده به این مراسم تبدیل شده بود به کابوس، درست شبیه دقیقههای پایانی سیزدهبهدر.
همه چیز برای شروع جلسه آماده بود. حتی یکی از بچهها چند مشت باقالا آورده بود، ریخته بود چهار گوشۀ اتاق. میگفت جنها از باقالا میترسند. شایعه شده بود اتاقی که برای انجمن تصاحب کرده بودیم روی چاه جنهاست. حرف پیچیده بود که جنها روی این اتاق حسابی حساساند، خوش ندارند کسی مزاحمشان بشود. اتاق کوچک بود و خفه؛ انتهای زیرزمین سوتوکور مدرسه. گچهای تاولزدۀ اتاق، خودشان را آماده کرده بودند تا با یک بشکن بریزند. با بیخیالی نگاهی انداختم به باقالاها و پوزخند زدم.
ـ اینا همه یه مشت اراجیفه.
عین چی ترسیده بودم. حیف که بهخاطر بلایی که سرم آمده بود نباید اجازه میدادم مدیریت جشن از چنگم در برود، و الا مغز خر که نخورده بودم از زنگتفریحم بزنم و بخزم توی این سوراخ. گفتم: «وقت نداریم، ایدههاتون رو بذارین وسط.»
بهعنوان مدیر این جشن، تنها ایدۀ کلانی که به ذهن خودم رسیده بود این بود که گند نزنم. برای اینکه ببینم به مغز دو معاونم چیزی بیشتر از این ایده رسیده یا نه، درخواست کردم پیشنهادهایشان را فهرست کنند و بیاورند. هشتاد و هشت روز مانده بود به جشن دهۀ فجر. قرار بود استاندار و شهردار و خیلی از کلهگندههای دیگر هم بیایند. برای من که توی عمرم یک جشن تولد زپرتی را هم مدیریت نکرده بودم، تکتک روزهای مانده به این مراسم تبدیل شده بود به کابوس، درست شبیه دقیقههای پایانی سیزدهبهدر.
دستههای مرتبط
تضمین کیفیت
محصول اصلی
پرداخت امن
ارسال سریع
پدیدآورندگان
برچسبهای مرتبط
دفاع مقدسجنگشهیدآشنایی با پیامدهای زودباوریآشنایی با شهدا و خانوادههای ایشانآموزش مهارتهای اجتماعیپرورش و تقویت خودباوریپرورش و تقویت روحیه دوستی و همکاریپرورش و تقویت مسئولیتپذیریپرورش و تقویت مهارت ارتباط مؤثر با دیگرانتقویت قدرت تحلیل و تفکرتقویت مهارت مدیریت بحرانتلاش برای رسیدن به هدفدرک اهمیت کمک به دیگراندوستیسفری به دنیای نوجوانینکوهش دروغگویی
کتاب انجمن عقابها اثر سعید زارع بیدکی، انتشارات مهرک