کتاب اه پدر اثر آرتور کوپیت، ترجمه عاطفه پاکبازنیا، انتشارات مهرگان خرد
پدر بیچاره مامان تو را در کمد آویزان کرده و من دلم خیلی گرفته

کتاب اه پدر اثر آرتور کوپیت، ترجمه عاطفه پاکبازنیا، انتشارات مهرگان خرد
پدر بیچاره مامان تو را در کمد آویزان کرده و من دلم خیلی گرفته
ناشر : مهرگان خرد

ضمانت بازگشت کالا - خرید آسان
رقعیقطع
شومیزنوع جلد
1403سال انتشار شمسی
نمایشنامهی «آه پدر بیچاره، مامان تو را در کمد آویزان کرده و من خیلی دلم گرفته» که در سال ۱۹۶۱ و تنها در مدت پنج روز به قلم آرتور کوپیت جوان نوشته شد، از درخشانترین نمونههای کمدی سیاه و تئاتر پوچ در ادبیات نمایشی آمریکاست. اثری که با جسارت تمام، طنز گزنده را با رگههایی از وحشت، گروتسک و تراژدی در هم میآمیزد و تماشاگر را میان خنده و اندوه معلق نگاه میدارد. عنوان بلند و طنزآمیز نمایش، خود مقدمهایست بر جهانی آکنده از اغراق، اضطراب و نقدهای تند اجتماعی که در پس گفتوگوهای ظاهراً سبک و سرزنده، عمیق و تکاندهنده مینمایند.
در دل این جهان پوچ و پررمز، مادام رزپتل ــ مادری سلطهجو و سوگوار ــ به همراه پسر بزرگسال و آسیبپذیرش جاناتان و تابوت مومیاییشدهی همسر فقیدش گرد هم آمدهاند. این جمع عجیب، با ونوسهای مگسخوار و پیراناهای زینتیشان، وارد اقامتگاهی گرمسیری و خیالی میشوند؛ مکانی که بیش از آنکه واقعی باشد، بازتاب ذهنی است گرفتار وسواس، انزوا و سوگواری بیمارگونه. در این فضا، تقابل پرستار بچهای اغواگر و بیپروا با جاناتان لکنتدار، صحنههایی میآفریند که هم خندهدار و هم اندوهبارند؛ زیرا زیر خنده تماشاگر، پرسشهایی عمیق دربارهی قدرت، وابستگی و ترس نهفته است.
کوپیت در ساختار سهپردهای نمایش، با زبانی موجز و تصاویری اغراقشده، خشونت پنهان و پوچی روابط انسانی را بهگونهای سورئال و هجوآمیز آشکار میکند. از تابوت همیشهحاضر و جسد پدری که به شیء خانگی بدل شده است، تا حیوانات خانگی گوشتخوار گوشهی صحنه، هر عنصر به نمادی تبدیل میشود؛ نمادی از میل سرکوبشده، مرگ انکارشده و روابط خانوادگی پیچیدهای که زیر خندههای ظاهری، زخمهای عمیق خود را برملا میسازند.
در خوانشی ژرفتر، «آه پدر بیچاره» نقدیست تند بر جامعهی ایالات متحده در دههی ۱۹۶۰؛ زمانی که نمایش ظاهری خوشبختی و نرمال بودن، در پس خود پوچی، سرکوب عاطفی و ریاکاری عمومی را پنهان میکرد. کوپیت با زبانی طنزآلود، طناز و بیرحم، این پردهی فریبنده را میدرد تا نشان دهد چگونه قدرت، اندوه و خاطره میتوانند انسان را در زندانی خاموش و مرگبار گرفتار کنند.
نمایش پس از اجرای موفق خود در برادوی، نهتنها تحسین منتقدان را برانگیخت، بلکه با اقتباس سینماییاش در سال ۱۹۶۷ مخاطبان گستردهتری یافت. هرچند ماجرا در آغاز بهسان یک شوخی تلخ به نظر میرسد، اما رفتهرفته تماشاگر را به ژرفای احساسی میکشاند که در آن خنده در گلو میماسد و طنز به اندوه بدل میشود.
در نهایت، «آه پدر بیچاره» فراتر از یک کمدی پوچ است؛ آینهای گروتسک که در آن میتوان ترسهای پنهان، عشقهای بیمارگون و میل سرکوبشدهی انسان به رهایی را بازشناخت. و درست در لحظهای که میپنداریم همهچیز صرفاً شوخیای سیاه است، کوپیت با نگاهی نافذ میپرسد: آیا این پوچی، بازتاب چهرهی خود ما نیست؟
نمایشنامهی «آه پدر بیچاره، مامان تو را در کمد آویزان کرده و من خیلی دلم گرفته» که در سال ۱۹۶۱ و تنها در مدت پنج روز به قلم آرتور کوپیت جوان نوشته شد، از درخشانترین نمونههای کمدی سیاه و تئاتر پوچ در ادبیات نمایشی آمریکاست. اثری که با جسارت تمام، طنز گزنده را با رگههایی از وحشت، گروتسک و تراژدی در هم میآمیزد و تماشاگر را میان خنده و اندوه معلق نگاه میدارد. عنوان بلند و طنزآمیز نمایش، خود مقدمهایست بر جهانی آکنده از اغراق، اضطراب و نقدهای تند اجتماعی که در پس گفتوگوهای ظاهراً سبک و سرزنده، عمیق و تکاندهنده مینمایند.
در دل این جهان پوچ و پررمز، مادام رزپتل ــ مادری سلطهجو و سوگوار ــ به همراه پسر بزرگسال و آسیبپذیرش جاناتان و تابوت مومیاییشدهی همسر فقیدش گرد هم آمدهاند. این جمع عجیب، با ونوسهای مگسخوار و پیراناهای زینتیشان، وارد اقامتگاهی گرمسیری و خیالی میشوند؛ مکانی که بیش از آنکه واقعی باشد، بازتاب ذهنی است گرفتار وسواس، انزوا و سوگواری بیمارگونه. در این فضا، تقابل پرستار بچهای اغواگر و بیپروا با جاناتان لکنتدار، صحنههایی میآفریند که هم خندهدار و هم اندوهبارند؛ زیرا زیر خنده تماشاگر، پرسشهایی عمیق دربارهی قدرت، وابستگی و ترس نهفته است.
کوپیت در ساختار سهپردهای نمایش، با زبانی موجز و تصاویری اغراقشده، خشونت پنهان و پوچی روابط انسانی را بهگونهای سورئال و هجوآمیز آشکار میکند. از تابوت همیشهحاضر و جسد پدری که به شیء خانگی بدل شده است، تا حیوانات خانگی گوشتخوار گوشهی صحنه، هر عنصر به نمادی تبدیل میشود؛ نمادی از میل سرکوبشده، مرگ انکارشده و روابط خانوادگی پیچیدهای که زیر خندههای ظاهری، زخمهای عمیق خود را برملا میسازند.
در خوانشی ژرفتر، «آه پدر بیچاره» نقدیست تند بر جامعهی ایالات متحده در دههی ۱۹۶۰؛ زمانی که نمایش ظاهری خوشبختی و نرمال بودن، در پس خود پوچی، سرکوب عاطفی و ریاکاری عمومی را پنهان میکرد. کوپیت با زبانی طنزآلود، طناز و بیرحم، این پردهی فریبنده را میدرد تا نشان دهد چگونه قدرت، اندوه و خاطره میتوانند انسان را در زندانی خاموش و مرگبار گرفتار کنند.
نمایش پس از اجرای موفق خود در برادوی، نهتنها تحسین منتقدان را برانگیخت، بلکه با اقتباس سینماییاش در سال ۱۹۶۷ مخاطبان گستردهتری یافت. هرچند ماجرا در آغاز بهسان یک شوخی تلخ به نظر میرسد، اما رفتهرفته تماشاگر را به ژرفای احساسی میکشاند که در آن خنده در گلو میماسد و طنز به اندوه بدل میشود.
در نهایت، «آه پدر بیچاره» فراتر از یک کمدی پوچ است؛ آینهای گروتسک که در آن میتوان ترسهای پنهان، عشقهای بیمارگون و میل سرکوبشدهی انسان به رهایی را بازشناخت. و درست در لحظهای که میپنداریم همهچیز صرفاً شوخیای سیاه است، کوپیت با نگاهی نافذ میپرسد: آیا این پوچی، بازتاب چهرهی خود ما نیست؟
دستههای مرتبط
تضمین کیفیت
محصول اصلی
پرداخت امن
ارسال سریع
پدیدآورندگان
برچسبهای مرتبط
کتاب اه پدر اثر آرتور کوپیت، ترجمه عاطفه پاکبازنیا، انتشارات مهرگان خرد
پدر بیچاره مامان تو را در کمد آویزان کرده و من دلم خیلی گرفته