کتاب تعطیلات پلیسی اثر ماری کریستف روآتا آرن، ترجمه مریم مرتضایی، انتشارات هوپا
یا «چه کسی عروسک خیمهشببازی را دزدیده است؟»

کتاب تعطیلات پلیسی اثر ماری کریستف روآتا آرن، ترجمه مریم مرتضایی، انتشارات هوپا
یا «چه کسی عروسک خیمهشببازی را دزدیده است؟»
ناشر : هوپا

ضمانت بازگشت کالا - خرید آسان
رقعیقطع
1397سال انتشار شمسی
شومیزنوع جلد
در موزهی «سانتر پلکله» ناگهان آشوبی برپا میشود، زیرا یک عروسک خیمهشببازی بسیار باارزش بیهیچ سرنخی ناپدید شده است. گروهی از پلیسهای سردرگم، درگیر ماجراهایی عجیبوغریباند و درست در همان روز، «لِنا» از راه میرسد؛ دختری که برای گذراندن تعطیلات نزد پدرش آمده است. پدر او، که در ادارهی پلیس کار میکند، چنان گرفتار پروندههای پیچیده است که حتی مجالی برای استراحت ندارد. اما آیا میان لِنا، پدرش و آن عروسک خیمهشببازی گمشده ارتباطی پنهان وجود دارد؟
رشتههای ظریف این داستان پلیسی پرکشش، با الهام از زندگی هنرمندی بزرگ تنیده میشود و در دل شبکهای از روابط خانوادگی و عواطف انسانی گسترش مییابد؛ روایتی که همزمان راز، هیجان و احساس را به زیبایی در خود میپرورد. بخشی از متن کتاب: فرمانده تو مرکزه! باید فورا اون گزارش کارشناس پیگیری رو به دستش برسونیم! به خصوص اون صفحه ی من رو که مربوط به بررسی رد پاهاست. من هم که فورا باید خودم رو برسونم زایشگاه. وایسا رفیق! من هم یک مشکل خونوادگی دارم! قطار دقیقا ساعت نُه و چهل و پنج دقیقه می رسه. تقریبا همین الان! امکان نداشت بتونم راضی اش کنم: سام! لطفا!... باورتان شود یا نشود، گفتم خیله خب، باشه! پوف ف ف! مارتین غیبش زد.نگاهی به گزارش انداختم. توی صفحه ی اول عکسی از یه عروسک خیمه شب بازی ربوده شده بود: یک آدمک رنگ پریده ی ریش دار با چشم های وق زده. کلاه سیلندر سرش بود و با یک جور روپوش تیره و دستمال گردن قهوه ای پوشیده شده بود.نوشته ی زیر تصویر را خواندم و به این نتیجه رسیدم که آن عروسک در واقع پرتره ای است که پُل کِله از خودش ساخته. هیچ شباهتی با عروسک های خیمه شب بازی خندان و رنگارنگ گویینیول که توی بچگی هایم، دیده بودم، نداشت.مارتین هم پایین صفحه نوشته بود که عروسک خیمه شب بازی 38 سانتی متر طول دارد و از یک استخوان گاو، مقداری پارچه، نقاشی و گچ ساخته شده. چی؟! این همه سر وصدا برای یک استخوان، مقداری پارچه و چند گرم گچ؟! شلوارِ لِنا و بعد لِنای من از قطار پیاده شد. لِنای زیبا با آن موهای بلند قهوه ای و چشمان سیاهی که به من دوخته بود: مجبور بودی با یونیفرم بیایی؟ سفر خوبی داشتی؟ بعد از یک ماه غیبت، احوال پرسی بی حالی بود! پوسیدمش، جلوی نگاه فضول علاف هایی که سر و وضع مسخره ی یک یونیفرم پوشِ نشان دار با ساکِ ورزشیِ مارک دِستینی چایلد یک نوجوان را برانداز می کردند.از همان فاصله ای که صورت دلخور و عصبانی اش بهم اجازه می داد. تا پارکینگ حرف زیادی باهم نزدیم. توی ماشین یک دفعه فکر کردم که تکلیف را معلوم کنم. من باید پرونده ای مربوط به کارم رو بردارم. بعد می ریم غذا می خوریم و بعدش تو را می برم پیش اورس و سارا. سکوت! برای تلطیف فضا بنا کردم توی رادیو دنبال موسیقی گشتن.اما موبایلم زنگ زد: مَدی بود! می خواست مطمئن شود لِنا به موقع رسیده، خیالش که راحت شد زیر لب تشکری نثارم کرد، قبل از اینکه گوشی را رویم قطع کند. باز هم؟ لِنا قبل از این که رویش را برگرداند، از گوشه ی چشم نگاه کوتاهی به من انداخت. دستم را روی بازویش گذاشتم: هم چی مرتبه؟ به جای جواب دادن غر غر کرد: من پیش اورس نمی رم.خواهش می کنم عزیزم! اوضاع همین الانش هم به اندازه ی کافی پیچیده است. من نمی رم اون جا! همین! از این بهتر نمی شد: فقط همین را کم داشتم! سانتر پُل کِله درست رو به روی مان بود. اولین بار بود این بنا را که یک معمار ایتالیایی ساخته بود، می دیدم.سه موج از چوب و فولاد که ناگهان از پشت تپه های بلند ظاهر می شوند، درست بالای بزرگراه. از پارکینگ که نگاه می کردی، این سه موج تبدیل به سه تپه ی کوتاه تر می شدند که با یک مزرعه ی طلایی گندم احاطه شده بودند. باشکوه بود!...
در موزهی «سانتر پلکله» ناگهان آشوبی برپا میشود، زیرا یک عروسک خیمهشببازی بسیار باارزش بیهیچ سرنخی ناپدید شده است. گروهی از پلیسهای سردرگم، درگیر ماجراهایی عجیبوغریباند و درست در همان روز، «لِنا» از راه میرسد؛ دختری که برای گذراندن تعطیلات نزد پدرش آمده است. پدر او، که در ادارهی پلیس کار میکند، چنان گرفتار پروندههای پیچیده است که حتی مجالی برای استراحت ندارد. اما آیا میان لِنا، پدرش و آن عروسک خیمهشببازی گمشده ارتباطی پنهان وجود دارد؟
رشتههای ظریف این داستان پلیسی پرکشش، با الهام از زندگی هنرمندی بزرگ تنیده میشود و در دل شبکهای از روابط خانوادگی و عواطف انسانی گسترش مییابد؛ روایتی که همزمان راز، هیجان و احساس را به زیبایی در خود میپرورد. بخشی از متن کتاب: فرمانده تو مرکزه! باید فورا اون گزارش کارشناس پیگیری رو به دستش برسونیم! به خصوص اون صفحه ی من رو که مربوط به بررسی رد پاهاست. من هم که فورا باید خودم رو برسونم زایشگاه. وایسا رفیق! من هم یک مشکل خونوادگی دارم! قطار دقیقا ساعت نُه و چهل و پنج دقیقه می رسه. تقریبا همین الان! امکان نداشت بتونم راضی اش کنم: سام! لطفا!... باورتان شود یا نشود، گفتم خیله خب، باشه! پوف ف ف! مارتین غیبش زد.نگاهی به گزارش انداختم. توی صفحه ی اول عکسی از یه عروسک خیمه شب بازی ربوده شده بود: یک آدمک رنگ پریده ی ریش دار با چشم های وق زده. کلاه سیلندر سرش بود و با یک جور روپوش تیره و دستمال گردن قهوه ای پوشیده شده بود.نوشته ی زیر تصویر را خواندم و به این نتیجه رسیدم که آن عروسک در واقع پرتره ای است که پُل کِله از خودش ساخته. هیچ شباهتی با عروسک های خیمه شب بازی خندان و رنگارنگ گویینیول که توی بچگی هایم، دیده بودم، نداشت.مارتین هم پایین صفحه نوشته بود که عروسک خیمه شب بازی 38 سانتی متر طول دارد و از یک استخوان گاو، مقداری پارچه، نقاشی و گچ ساخته شده. چی؟! این همه سر وصدا برای یک استخوان، مقداری پارچه و چند گرم گچ؟! شلوارِ لِنا و بعد لِنای من از قطار پیاده شد. لِنای زیبا با آن موهای بلند قهوه ای و چشمان سیاهی که به من دوخته بود: مجبور بودی با یونیفرم بیایی؟ سفر خوبی داشتی؟ بعد از یک ماه غیبت، احوال پرسی بی حالی بود! پوسیدمش، جلوی نگاه فضول علاف هایی که سر و وضع مسخره ی یک یونیفرم پوشِ نشان دار با ساکِ ورزشیِ مارک دِستینی چایلد یک نوجوان را برانداز می کردند.از همان فاصله ای که صورت دلخور و عصبانی اش بهم اجازه می داد. تا پارکینگ حرف زیادی باهم نزدیم. توی ماشین یک دفعه فکر کردم که تکلیف را معلوم کنم. من باید پرونده ای مربوط به کارم رو بردارم. بعد می ریم غذا می خوریم و بعدش تو را می برم پیش اورس و سارا. سکوت! برای تلطیف فضا بنا کردم توی رادیو دنبال موسیقی گشتن.اما موبایلم زنگ زد: مَدی بود! می خواست مطمئن شود لِنا به موقع رسیده، خیالش که راحت شد زیر لب تشکری نثارم کرد، قبل از اینکه گوشی را رویم قطع کند. باز هم؟ لِنا قبل از این که رویش را برگرداند، از گوشه ی چشم نگاه کوتاهی به من انداخت. دستم را روی بازویش گذاشتم: هم چی مرتبه؟ به جای جواب دادن غر غر کرد: من پیش اورس نمی رم.خواهش می کنم عزیزم! اوضاع همین الانش هم به اندازه ی کافی پیچیده است. من نمی رم اون جا! همین! از این بهتر نمی شد: فقط همین را کم داشتم! سانتر پُل کِله درست رو به روی مان بود. اولین بار بود این بنا را که یک معمار ایتالیایی ساخته بود، می دیدم.سه موج از چوب و فولاد که ناگهان از پشت تپه های بلند ظاهر می شوند، درست بالای بزرگراه. از پارکینگ که نگاه می کردی، این سه موج تبدیل به سه تپه ی کوتاه تر می شدند که با یک مزرعه ی طلایی گندم احاطه شده بودند. باشکوه بود!...
دستههای مرتبط
کتابادبیاتجناییداستان و رمانداستان خارجیکودک و نوجوانداستان کودک و نوجوانانادبیاتجناییداستان و رمانداستان خارجیکودک و نوجوانداستان کودک و نوجوانانجناییداستان خارجیداستان کودک و نوجوانان
تضمین کیفیت
محصول اصلی
پرداخت امن
ارسال سریع
پدیدآورندگان
کتاب تعطیلات پلیسی اثر ماری کریستف روآتا آرن، ترجمه مریم مرتضایی، انتشارات هوپا
یا «چه کسی عروسک خیمهشببازی را دزدیده است؟»