کتاب خشکسالی و دروغ اثر محمد یعقوبی، انتشارات افراز

کتاب خشکسالی و دروغ اثر محمد یعقوبی، انتشارات افراز
ناشر : افراز

ضمانت بازگشت کالا - خرید آسان
رقعیقطع
1398سال انتشار شمسی
شومیزنوع جلد
نمایشنامه «خشکسالی و دروغ» نوشته محمد یعقوبی، اثری است که از همان عنوان خود، مخاطب را به تأملی فلسفی فرامیخواند. این عنوان از دعای باستانی داریوش بزرگ الهام گرفته است: «اهورامزدا این سرزمین را از دشمن، از خشکسالی و از دروغ دور بدارد.» اما یعقوبی این آرزو را از سطح سرزمین به عمق روابط انسانی میکشاند؛ جایی که «خشکسالی» تنها کمبود آب نیست، بلکه نشانهای از پژمردگی عاطفه است و «دروغ» نه صرفاً خلافگویی، بلکه فروپاشی اعتماد میان نزدیکترین انسانها.
از همین نقطه است که نمایشنامه بُعدی جهانی مییابد؛ داستانی درباره انسانهایی در سراسر جهان که میان میل به صداقت و ترس از ویرانی، سرگرداناند. در مرکز این روایت، چهار شخصیت اصلی حضور دارند: امید، وکیل دادگستریای که در کشمکش میان شغل و زندگی خانوادگی گرفتار است؛ آلا، همسر دوم او و خواهر آرش، زنی میان نقشهای متعارض همسر، خواهر و همکار؛ آرش، برادر آلا و دوست قدیمی امید، که گاه داور است و گاه ناظر خاموش؛ و میترا، همسر نخست امید، زنی جویای حقیقت و شفافیت، حتی اگر بهایش گسستن آخرین رشتههای پیوند باشد.
محمد یعقوبی با ظرافتی تحسینبرانگیز، تضادها و کشمکشهای این چهار شخصیت را از دل گفتوگوهایی ساده و روزمره بیرون میکشد؛ دیالوگهایی که در ظاهر عادیاند، اما در لایههای زیرین خود انباشته از اضطراب، خشم، دلتنگی و ترس از طردشدناند. ساختار روایی نمایشنامه غیرخطی است؛ زمان در آن میان گذشته و حال در رفتوآمد است، بیآنکه توضیحی صریح ارائه شود. این جابهجایی زمانی با استفاده از تغییر نور، دگرگونی لباسها و حرکت مینیمال مکعبهای صحنه، به شکلی ظریف و بصری نمایش داده میشود.
طراحی صحنه در «خشکسالی و دروغ» مینیمال و درعینحال کارکردی است. مکعبهایی که گاه نقش صندلی دارند، گاه میز و گاه دیوار، نمادیاند از سیالیت فضا، زمان و ذهن. نور و صدا نیز هماهنگ با این سیالیت عمل میکنند؛ گاه ناگهانی قطع میشوند تا برشی عاطفی یا جهشی زمانی را القا کنند و گاه نرم و تدریجی تغییر مییابند تا حس و حال صحنه را بازتاب دهند.
لحن نمایش میان تلخی و طنز در نوسان است. طنزی که از شکست امیدها و ناکامیهای انسانی سر برمیآورد؛ جایی که لبخند و بغض کنار هم مینشینند. یعقوبی در روایت خود قضاوت نمیکند؛ او نه مقصر میجوید و نه بیچونوچرا جانب کسی را میگیرد. همین بیطرفی ذهنی، تماشاگر را وادار میکند تا به جای داوری سریع، به چرایی فروپاشی رابطهها بیندیشد.
درونمایههای «خشکسالی» و «دروغ» در این اثر بیش از آنکه به وقایع بیرونی اشاره داشته باشند، بازتابی از وضعیت درونی انساناند. خشکسالی، استعارهای از خشکیدن احساس و از دست رفتن گفتوگو است و دروغ، نمادی از خودفریبی و پنهانکردن رنجها. این دو در کنار هم، ریشههای ویرانی را میسازند؛ همانجایی که صمیمیت میتواند نجات دهد اما از دروغ و ترس، پژمرده میشود.
همین ترکیب استادانه در روایت، ساختار غیرخطی، طراحی صحنه کارکردی و بازیهای درخشان، سبب شده است «خشکسالی و دروغ» فراتر از یک نمایشنامه اجتماعی صرف، به متنی چندوجهی و فرازمانی بدل شود. اثری که بازتاب جامعهای است گرفتار در چرخه پنهانکاری و بیاعتمادی؛ جامعهای که با سکوت و پردهپوشی، آرامآرام جان خود را میخشکاند.
در پایان، هرچند این اثر درباره «دروغ گفتن» است، اما پرسشهای صادقانهای را پیش روی مخاطب میگذارد: چه بر سر انسان میآید وقتی از گفتن حقیقت میگریزد؟ و چگونه میتوان در سرزمینی که دشمنان بیرونیاش را میشناسد، نسبت به دشمنان پنهان در درون خویش بیتفاوت ماند؟
«خشکسالی و دروغ» در نهایت به آیینهای تلخ اما راستگو تبدیل میشود؛ آیینهای که هم زخم را نشان میدهد و هم سرچشمه آن را. این اثر، چه بر صحنه تئاتر و چه در نگاه منتقدان، اثبات میکند که گاه یک پرسش درست، تأثیری عمیقتر از هزار پاسخ آرامبخش دارد. و شاید هنر، درست همین است: بازتاب حقیقتی که ما از دیدن آن میگریزیم؛ حقیقت خشکیدهای میان دروغ و سکوت.
نمایشنامه «خشکسالی و دروغ» نوشته محمد یعقوبی، اثری است که از همان عنوان خود، مخاطب را به تأملی فلسفی فرامیخواند. این عنوان از دعای باستانی داریوش بزرگ الهام گرفته است: «اهورامزدا این سرزمین را از دشمن، از خشکسالی و از دروغ دور بدارد.» اما یعقوبی این آرزو را از سطح سرزمین به عمق روابط انسانی میکشاند؛ جایی که «خشکسالی» تنها کمبود آب نیست، بلکه نشانهای از پژمردگی عاطفه است و «دروغ» نه صرفاً خلافگویی، بلکه فروپاشی اعتماد میان نزدیکترین انسانها.
از همین نقطه است که نمایشنامه بُعدی جهانی مییابد؛ داستانی درباره انسانهایی در سراسر جهان که میان میل به صداقت و ترس از ویرانی، سرگرداناند. در مرکز این روایت، چهار شخصیت اصلی حضور دارند: امید، وکیل دادگستریای که در کشمکش میان شغل و زندگی خانوادگی گرفتار است؛ آلا، همسر دوم او و خواهر آرش، زنی میان نقشهای متعارض همسر، خواهر و همکار؛ آرش، برادر آلا و دوست قدیمی امید، که گاه داور است و گاه ناظر خاموش؛ و میترا، همسر نخست امید، زنی جویای حقیقت و شفافیت، حتی اگر بهایش گسستن آخرین رشتههای پیوند باشد.
محمد یعقوبی با ظرافتی تحسینبرانگیز، تضادها و کشمکشهای این چهار شخصیت را از دل گفتوگوهایی ساده و روزمره بیرون میکشد؛ دیالوگهایی که در ظاهر عادیاند، اما در لایههای زیرین خود انباشته از اضطراب، خشم، دلتنگی و ترس از طردشدناند. ساختار روایی نمایشنامه غیرخطی است؛ زمان در آن میان گذشته و حال در رفتوآمد است، بیآنکه توضیحی صریح ارائه شود. این جابهجایی زمانی با استفاده از تغییر نور، دگرگونی لباسها و حرکت مینیمال مکعبهای صحنه، به شکلی ظریف و بصری نمایش داده میشود.
طراحی صحنه در «خشکسالی و دروغ» مینیمال و درعینحال کارکردی است. مکعبهایی که گاه نقش صندلی دارند، گاه میز و گاه دیوار، نمادیاند از سیالیت فضا، زمان و ذهن. نور و صدا نیز هماهنگ با این سیالیت عمل میکنند؛ گاه ناگهانی قطع میشوند تا برشی عاطفی یا جهشی زمانی را القا کنند و گاه نرم و تدریجی تغییر مییابند تا حس و حال صحنه را بازتاب دهند.
لحن نمایش میان تلخی و طنز در نوسان است. طنزی که از شکست امیدها و ناکامیهای انسانی سر برمیآورد؛ جایی که لبخند و بغض کنار هم مینشینند. یعقوبی در روایت خود قضاوت نمیکند؛ او نه مقصر میجوید و نه بیچونوچرا جانب کسی را میگیرد. همین بیطرفی ذهنی، تماشاگر را وادار میکند تا به جای داوری سریع، به چرایی فروپاشی رابطهها بیندیشد.
درونمایههای «خشکسالی» و «دروغ» در این اثر بیش از آنکه به وقایع بیرونی اشاره داشته باشند، بازتابی از وضعیت درونی انساناند. خشکسالی، استعارهای از خشکیدن احساس و از دست رفتن گفتوگو است و دروغ، نمادی از خودفریبی و پنهانکردن رنجها. این دو در کنار هم، ریشههای ویرانی را میسازند؛ همانجایی که صمیمیت میتواند نجات دهد اما از دروغ و ترس، پژمرده میشود.
همین ترکیب استادانه در روایت، ساختار غیرخطی، طراحی صحنه کارکردی و بازیهای درخشان، سبب شده است «خشکسالی و دروغ» فراتر از یک نمایشنامه اجتماعی صرف، به متنی چندوجهی و فرازمانی بدل شود. اثری که بازتاب جامعهای است گرفتار در چرخه پنهانکاری و بیاعتمادی؛ جامعهای که با سکوت و پردهپوشی، آرامآرام جان خود را میخشکاند.
در پایان، هرچند این اثر درباره «دروغ گفتن» است، اما پرسشهای صادقانهای را پیش روی مخاطب میگذارد: چه بر سر انسان میآید وقتی از گفتن حقیقت میگریزد؟ و چگونه میتوان در سرزمینی که دشمنان بیرونیاش را میشناسد، نسبت به دشمنان پنهان در درون خویش بیتفاوت ماند؟
«خشکسالی و دروغ» در نهایت به آیینهای تلخ اما راستگو تبدیل میشود؛ آیینهای که هم زخم را نشان میدهد و هم سرچشمه آن را. این اثر، چه بر صحنه تئاتر و چه در نگاه منتقدان، اثبات میکند که گاه یک پرسش درست، تأثیری عمیقتر از هزار پاسخ آرامبخش دارد. و شاید هنر، درست همین است: بازتاب حقیقتی که ما از دیدن آن میگریزیم؛ حقیقت خشکیدهای میان دروغ و سکوت.
دستههای مرتبط
تضمین کیفیت
محصول اصلی
پرداخت امن
ارسال سریع
پدیدآورندگان
برچسبهای مرتبط
کتاب خشکسالی و دروغ اثر محمد یعقوبی، انتشارات افراز
