کتاب فاطمه فاطمه اثر رحمت حقیپور، انتشارات سوره مهر

کتاب فاطمه فاطمه اثر رحمت حقیپور، انتشارات سوره مهر
ناشر : سوره مهر

ضمانت بازگشت کالا - خرید آسان
1393سال انتشار شمسی
272تعداد صفحه
978-6001758904شابک
داستان «فاطمه، فاطمه» درباره دختری است که سرطان روده دارد. پدر فاطمه به طرزی مشکوک به قتل رسیده و او با مادربزرگش زندگی میکند. فضای کلی این داستان رئالیستی در شمال کشور میگذرد و تصویرسازیهایی از زیباییهای این خطه در جایجای اثر به چشم میخورد. با توجه به اینکه نویسنده خود گیلانی است با تسلطی زیاد فرهنگ و غذا و طبیعت و سنت نذریپزان شهرستان گیلان و آداب و رسوم و اعتقاد مردم به این مراسم را روایت میکند. یدالله با دلجویی گفته بود: «ناراحت نباش. تا دو ـ سه سال دیگر، این طرفها شلوغ میشود و همهٔ این زمینها را میسازند!»
اما سالها گذشت و جز تکوتوکی آدم، آن هم خیلی دور از آنها، کس دیگری آن طرفها به فکر خانهسازی نیفتاد. مارجان روزهایی که کار نداشت، دلش به هزار راه میرفت. نمیتوانست یک جا بنشیند. از ایوان پا میشد و در حالی که با خودش حرف میزد، به حیاط میرفت. دوروبرِ خانه را میگشت. بعد درِ آهنی حیاط را که ضد زنگ خورده بود، باز میکرد و با چشمان دودوزن به جادهٔ خالی و بیانتها، خیره میشد؛ درست مثل وقتهایی که ساعتِ خانه آمدن اسماعیل دیر میشد و او با دلواپسی انتظارش را میکشید.
تا وقتی که اسماعیل بود، مارجان پناه و تکیهگاهی داشت. دوروبرِ خانه میپلکید و گوشهای از کارها را میگرفت. وجودش دلگرمکننده بود، هم برای مارجان، هم برای فاطمه. بعد از اسماعیل، مارجان و فاطمه دیگر تنهای تنها شدند. مارجان سرِ کار که میرفت، همهٔ هوش و حواسش پیش فاطمه میماند و هرطور بود، زودی خودش را میرساند خانه. همان وقتها یک شب مارجان توی خواب، مادرش «ماه خانم» را دید که لباس سفید تنش بود و توی باغ آبی بزرگی، زیر درخت انار نشسته بود. گفت: «مارجان، تا میتوانی به فاطمه انار بده بخورد! خونش دارد کم میشود...»
داستان «فاطمه، فاطمه» درباره دختری است که سرطان روده دارد. پدر فاطمه به طرزی مشکوک به قتل رسیده و او با مادربزرگش زندگی میکند. فضای کلی این داستان رئالیستی در شمال کشور میگذرد و تصویرسازیهایی از زیباییهای این خطه در جایجای اثر به چشم میخورد. با توجه به اینکه نویسنده خود گیلانی است با تسلطی زیاد فرهنگ و غذا و طبیعت و سنت نذریپزان شهرستان گیلان و آداب و رسوم و اعتقاد مردم به این مراسم را روایت میکند. یدالله با دلجویی گفته بود: «ناراحت نباش. تا دو ـ سه سال دیگر، این طرفها شلوغ میشود و همهٔ این زمینها را میسازند!»
اما سالها گذشت و جز تکوتوکی آدم، آن هم خیلی دور از آنها، کس دیگری آن طرفها به فکر خانهسازی نیفتاد. مارجان روزهایی که کار نداشت، دلش به هزار راه میرفت. نمیتوانست یک جا بنشیند. از ایوان پا میشد و در حالی که با خودش حرف میزد، به حیاط میرفت. دوروبرِ خانه را میگشت. بعد درِ آهنی حیاط را که ضد زنگ خورده بود، باز میکرد و با چشمان دودوزن به جادهٔ خالی و بیانتها، خیره میشد؛ درست مثل وقتهایی که ساعتِ خانه آمدن اسماعیل دیر میشد و او با دلواپسی انتظارش را میکشید.
تا وقتی که اسماعیل بود، مارجان پناه و تکیهگاهی داشت. دوروبرِ خانه میپلکید و گوشهای از کارها را میگرفت. وجودش دلگرمکننده بود، هم برای مارجان، هم برای فاطمه. بعد از اسماعیل، مارجان و فاطمه دیگر تنهای تنها شدند. مارجان سرِ کار که میرفت، همهٔ هوش و حواسش پیش فاطمه میماند و هرطور بود، زودی خودش را میرساند خانه. همان وقتها یک شب مارجان توی خواب، مادرش «ماه خانم» را دید که لباس سفید تنش بود و توی باغ آبی بزرگی، زیر درخت انار نشسته بود. گفت: «مارجان، تا میتوانی به فاطمه انار بده بخورد! خونش دارد کم میشود...»
دستههای مرتبط
تضمین کیفیت
محصول اصلی
پرداخت امن
ارسال سریع
پدیدآورندگان
برچسبهای مرتبط
کتاب فاطمه فاطمه اثر رحمت حقیپور، انتشارات سوره مهر