کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است اثر زینب عرفانیان، انتشارات شهید کاظمی
خاطرات فروغ منهی

کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است اثر زینب عرفانیان، انتشارات شهید کاظمی
خاطرات فروغ منهی
ناشر : شهید کاظمی

ضمانت بازگشت کالا - خرید آسان
رقعیقطع
۲۴۰تعداد صفحه
1400سال انتشار شمسی
داغ آنقدر سنگین بود که لحظهای فراموش کردم این بچهها چشمانتظارند. ساعتها خانه در آشوب و همهمه بود. نام داداش از زبان بچهها نمیافتاد؛ مدام صدایش میزدند و در حالی که اشک میریختند، بیقرار او بودند. عزیز برای مرگ محمد صبوری کرد و صدا به گریه بلند نکرد، اما غم داوود کاسه صبرش را لبریز ساخت. دستش را محکم گرفته بودم تا آسیبی به خودش نزند، در همان حال زهرا بیتابی میکرد و آرام و قرار نداشت. وقتی زهرا را آرام میکردم، علیرضا سرش را به دیوار میکوبید. به سمت او میرفتم، اما دلنگران بودم که مبادا رسول از شدت اندوه دق کند.
هر لحظه بیشتر پشیمان میشدم از اینکه آنگونه خبر را به بچهها رساندم. کاش آن پلاک بیزنجیر را پیش چشمشان نمیآوردم. کاش اندوه را در دل خود نگه میداشتم تا اینگونه پرپر شدن فرزندانم را با چشم نبینم. کاش عزیز را یکباره و ناگهانی باخبر نکرده بودم. کاش توان آرام کردنشان را در خود مییافتم. کاش دستکم حاجی کنارمان بود و دستی به سرمان میکشید تا دلها آرام گیرد.
آه، کاش آدمیزاد تا این اندازه ناتوان نبود. کاشها یکی پس از دیگری در دلم روی هم تلنبار میشوند، اما چه سود؛ گفتنشان هیچ دردی را دوا نمیکند.
داغ آنقدر سنگین بود که لحظهای فراموش کردم این بچهها چشمانتظارند. ساعتها خانه در آشوب و همهمه بود. نام داداش از زبان بچهها نمیافتاد؛ مدام صدایش میزدند و در حالی که اشک میریختند، بیقرار او بودند. عزیز برای مرگ محمد صبوری کرد و صدا به گریه بلند نکرد، اما غم داوود کاسه صبرش را لبریز ساخت. دستش را محکم گرفته بودم تا آسیبی به خودش نزند، در همان حال زهرا بیتابی میکرد و آرام و قرار نداشت. وقتی زهرا را آرام میکردم، علیرضا سرش را به دیوار میکوبید. به سمت او میرفتم، اما دلنگران بودم که مبادا رسول از شدت اندوه دق کند.
هر لحظه بیشتر پشیمان میشدم از اینکه آنگونه خبر را به بچهها رساندم. کاش آن پلاک بیزنجیر را پیش چشمشان نمیآوردم. کاش اندوه را در دل خود نگه میداشتم تا اینگونه پرپر شدن فرزندانم را با چشم نبینم. کاش عزیز را یکباره و ناگهانی باخبر نکرده بودم. کاش توان آرام کردنشان را در خود مییافتم. کاش دستکم حاجی کنارمان بود و دستی به سرمان میکشید تا دلها آرام گیرد.
آه، کاش آدمیزاد تا این اندازه ناتوان نبود. کاشها یکی پس از دیگری در دلم روی هم تلنبار میشوند، اما چه سود؛ گفتنشان هیچ دردی را دوا نمیکند.
دستههای مرتبط
کتابانقلاب و مقاومتدفاع مقدسزندگینامه و خاطراتخاطراتزندگینامهانقلاب و مقاومتدفاع مقدسزندگینامه و خاطراتخاطراتزندگینامهدفاع مقدسخاطراتزندگینامه
تضمین کیفیت
محصول اصلی
پرداخت امن
ارسال سریع
پدیدآورندگان
کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است اثر زینب عرفانیان، انتشارات شهید کاظمی
خاطرات فروغ منهی